نویسنده: آرش

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش هجدهم / آشنا

تسو و همراهان از راهروی کاخ خارج شدند… همزمان با خروج هیات بویو،سوسانو که قیافه جومونگ براش آشنا بود و یه جورایی جومونگ رو از بین حضار دربار شناخته بود به تسو گفت: هانی...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش هفدهم / هیات بویو

[در کاخ پادشاهی] وزیر اعظم: اعلی حضرت هیات بویو وارد می‌شوند… فرهاد چهارم: هیات اینا سینه زنه یا زنجیر زن؟ قمه زن که نیستن؟ وزیر اعظم: منظورم هیات سفرای بویو بود… تسو: سلام بر...

پایان زمستان سیاه 0

شب مرگ/ زمستان سیاه

گذر ایام آنقدر بر من سخت و طاقت فرسا شده که دیگر نه امیدی به پایان سیاهی مانده و نه رمقی برای بقا در این روزگار شوم، روزگاری که اندوه غربت و تنهایی چنان...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش شانزدهم / عیادت

۱۴ ساعت بعد جومونگ به هوش اومد. فرهاد که می‌ترسید بچه مردم رو به کشتن داده باشه اومد عیادت جومونگ. فرهاد: سلام جومونگ جون. جومونگ: سلام بر شاه جهان، شاه شاهان، شاه ایران، فرهاد...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش پانزدهم / محاکمه

جومونگ: موزی جون بیا وسط قر بده که بدون تو کارم لنگه… موزا: فرهاد کجایی؟ پس محاکمه چی شد؟ بابا اینا اینجا رو ریختن به هم! دارن حرکات موزون می‌کنن! از وسط جمع یه...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش چهاردهم / پیروزی

بعد از یه ماه و ۱۴ روز، جنگ با پیروزی ایران تموم شد. همه ی شهرهای ایران رو جشن و پایکوبی و روم به دیوار حرکات قبیح و موزون توسط بعضی آدم های بی...

مقصد خاموش 0

شب مرگ / مقصد خاموش

روز های غریب و شومی است، روزهای دوری از آنان که دوستشان دارم و قرابت با آنان که دوستم ندارند؛ روزهایی پر از رنج و اندوه!  کاش این روزها را زودتر پشت سر می...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش سیزدهم / موزا

« موزا » اولین بخش از فصل دوم داستان طنز جومونگ است. [یک هفته بعد داخل اتاق جومونگ] وزیر اعظم: جومونگ پاشو بانو موزا می‌خوان تو رو ببینن… جومونگ: بگو بیاد موزا وارد شد...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش دوازدهم / مارک آنتوان

« مارک آنتوان » آخرین بخش از فصل اول داستان طنز جومونگ است. جومونگ: سلام بر عزیز دل هر بویویی، دوست و برادر عزیزم مارک آنتوان … آنتوان: تو که باز برگشتی! بچه ها...

عشق بزرگ 0

روز نوشت / عشق بزرگ

ال تو نیستی و من ماندم و دنیایی غرق در نبودت ، کاش برای دنیای کوچکم می ماندی ! کاش نمی رفتی !… اما حالا که مرا در این دنیای کوچک با عشق بزرگت...