دسته: طنز

جنگ های صلیبی 0

جنگهای صلیبی / تحلیل قشنگ / قسمت اول / بخش ۱

در خدمت شما هستیم با اولین بخش از سری برنامه های تحلیل قشنگ ؛ امروز به بحث و بررسی سه قسمت ابتدایی سریال پرطرفدار و پربیننده جنگ های صلیبی می پردازیم، در این برنامه...

جنگ های صلیبی 0

جنگهای صلیبی / قسمت سوم / انتم فاسقون

در آن هنگام که ویلیام قصد داشت نزد هنری برود، نیروهای صلاح الدین به قلعه آن ها یورش بردند… صلاح الدین: ما را از نبرد با دایم الخمران اروپایی هراسی نیست! حمله کنید… خلیفه:...

جنگ های صلیبی 0

جنگهای صلیبی / قسمت دوم / فرار به جلو

سراپرده خلیفه خلیفه: به نظر من بهتر است منتظر حمله آن ها باشیم… ارسلان: ای عاقل العقلا! ما به آن ها حمله کرده ایم! صلاح الدین: من فردا صبح زود، خروس خوان حوالی نیمروز...

جنگ های صلیبی 0

جنگهای صلیبی / قسمت اول / خدا با ماست

خورشید در آسمان می درخشید، صلاح الدین ایوبی از سراپرده اش خارج و شد . رو به نگهبان کرد و گفت: آهای سرباز! مراقب باش کسی وارد سرای من نشود، خودت هم وارد نشو،...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش بیست و چهارم / هدف والا

« هدف والا » آخرین بخش از داستان طنز جومونگ است. جومونگ و سوسانو به قصد رسیدن به هدف والا با تعداد زیادی خدم و حشم به سمت بویو راه افتادن و بعد از...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش بیست و سوم / سنگین

در مراسم عروسی جونومگ که یه پارچه آقا شده بود، همین جوری داشت سنگین و سنگین تر می‌شد که سوسانو گفت: عزیزم دارم احساس می‌کنم به جای خون توی رگ هات سرب ریختن که...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش بیست و دوم / جشن

همه مقامات که فکر می‌کردن شاه تاریخ عروسی فرهاد پنجم رو میخواد بگه میخ کوب شدن، البته این وسط قیافه های تسو و یونگ پو دیدنی بود، داشتن شاخ در می‌آوردن، فرهاد ادامه داد:...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش بیست و یکم / عروسی

جومونگ با شادی ناشی از آماده شدن برای جشن عروسی از فرهاد تشکر کرد و از قصر خارج شد، اونور هم سوسانو رفت سراغ فرهاد پنجم که باهاش بهم بزنه. سوسانو: سلام بر شاهزاده...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش بیستم / عشق

جومونگ که جوابشو گرفته بود یهو یاد اون سه تا رقیب دیگش افتاد که اگه بفهمن سرشو میبرن و زیر لب گفت: دیگه حالی واسه آدم میمونه؟ نه والا! احوالی واسه آدم می‌مونه؟… که...

داستان طنز جومونگ 0

جومونگ / بخش نوزدهم / سوسانو

جومونگ بعد از یکم فکر و دو دوتا چهارتا خواست بره سراغ سوسانو که فرهاد پنجم (شازده) اومد تو اتاق و گفت: جومونگ جون خودت وایسا کارت دارم! جومونگ: خیره؟ – ایشالا خیره! –...