دسته: نوشتار

روزگار منتظر کسی نمی‌ماند 0

روزگار تکرار می‌شود اما منتظر هیچ کس و هیچ چیز نمی‌ماند…

روزگار می‌گذرد، گرچه سخت، اما می‌گذرد. با همه‌ی غم‌هایش پیش می‌رود و برای هیچ کس و هیچ چیز منتظر نمی‌ماند. چه من در نقطه‌ای از زمان چون ریگی ساکن در اعماق دره‌ای تهی از...

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود 0

قصیده‌ای از سعدی؛ روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

گاه یک شعر، یک تصویر و یا دیالوگ کوتاه از یک فیلم، بیش از هزاران هزار صفحه نوشتار و ده‌ها کتاب حرف برای گفتن دارد و به ساده‌ترین شکل، سخت‌ترین مضامین را می‌رساند. مرگ...

آخرین حلقه 0

ساقط / آخرین حلقه

شاید نتوان از عمق حقیقت آنچه این روزها می‌گذرد نوشت، شاید روزی بشود اما دست کم امروز سخت است. در تقابل با روزگاری که همه چیز را خود خلاصه کرده، دنیای تاریک من، چیزی...

نفرین هزار ساله 0

ساقط / نفرین هزار ساله

این همان دنیاست، من همانم که بودم و تو همانی هستی که باید باشی. روزگار همین بوده، زندگی همین بوده و سرنوشت همین بوده که باید باشد. این همه‌ی آن چیزی است که در...

تصور عشق 0

ساقط / تصور عشق

گاه با خود می‌اندیشم که عشق با من چه کرده، فرجامش چه بوده و چه در من نهاده است، شاید هیچ چیز، شاید همه چیز، دستِ کم من مانده‌ام و تصور عشق. تصور عشق...

گاهی 0

ساقط / گاهی

گاهی هیچ کافی نیست، هیچ چیز، هیچ کس، هیچ جا، هیچ کلام و حتی هیچ گاه. گاهی فقط تو باید باشی، تا هیچ چیز، هیچ کس، و هزار هیچ دیگر کم نباشد. گاهی! نه...

احساس دروغ 0

ساقط / احساس دروغ، دروغ احساس

روزگار عجیبی است! روزگاری که با سال‌های پیشین فرسنگ‌ها متفاوت است. همه چیز با گذشته فرق کرده و هر لحظه اتفاق جدیدی جهان را به لرزه در می‌آورد. نامه‌های عاشقانه، ایمیل شده‌اند و نجواهای...

فاصله 0

ساقط / فاصله

دور ماندن از تو شاید بزرگترین عذابی است که این روزهای مرا فرا گرفته است. میان من و تو فرسنگ‌ها فاصله افتاده و هیچ چیز و هیچ کس تلاشی برای در هم شکستن این...

غم هجران 0

ساقط / غم هجران

سال‌هاست در این حال مانده‌ام. در این دنیای ویران و تاریک، در این کنج عزلت که ناله‌هایم از غم هجران کوش فلک را کر کرده و خون‌های جاری از دو چشمم، دیدگانم را کور....