دسته: تاریکخانه

آینه شکسته 0

تاریکخانه / آینه شکسته

در نهایت این من هستم که می مانم. من هستم و من! همین جا، همین لحظه، همین داستان. تویی وجود ندارد. تو تنها ساخته ذهن منی! دستاورد ذهن من از سال های گذشته، توهمی...

پرواز 0

تاریکخانه / پرواز

شاید گوشه ای دنج و ذهنی مشوش برای نگارش آلام کافی باشد اما درد حاصل از نوشتن دردها به خودی خود همواره عاملی است برای ننوشتن. شاید فرار از همین درد و همان دردهاست...

آتش زندگی بیزار 0

تاریکخانه / بیزار

متنفرم… متنفرم از دنیایی که جز من کسی در آن نیست، از شب هایی که پایانی ندارد، از دردهایی که بی درمان مانده اند و دنیا… دنیایی که پر از تنهایی است. متنفرم… از...

شکنجه 0

تاریکخانه / شکنجه

گاهی آنقدر از خود دور می شوم که همه چیز را فراموش می کنم، دیگر هیچ چیز و هیچ فکری در ذهنم نمی ماند و همه چیز از دست می رود. تهی از خود...

دیوار تنهایی 0

تاریکخانه / دیوار

ناامیدتر از گذشته پشتِ دیوارهای زندگیم مانده ام، دیوار های که همه جهانم را به اتاقی تاریک تبدیل کرده اند. بی آنکه بدانم و بخواهم همه چیز در مدار تنهایی قرار گرفت و همه...

خودت را از یاد ببر 0

تاریکخانه / خودت را از یاد ببر

به خودت بنگر، به دردهایت، به روزهای تاریک زندگیت، به لحظه هایی که در کنج تنهایی درونت مرگ را هزار بار تجربه کردی، به روزهایی که در قلبت سال ها گذشت و به سال...

زخم زمان 0

تاریکخانه / زخم زمان

همیشه گذر زمان برای ما نماد کهنه شدن زخم ها و فراموش شدن دردهای زندگی است. عادت کرده ایم که باور کنیم با گذشتن زمان، آلام فرو می نشینند و زمان حلال مشکلات و...

معجزه تنهایی 0

تاریکخانه / معجزه تنهایی

تنها در کنج اتاق می نشینم، تهی از فکر، خالی از من و تنهای تنها. آنقدر درگیر تنهایی می شوم که دیگر صدای آشنای موسیقی ظاهراً مورد علاقه ام را نیز نمی توانم بشنوم،...