برچسب گذاری توسط: تنهایی

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و هشتم / پرمشغله

نقاب۷: پرمشغله در دنیایی که بسیاری از انسان‌ها غرق در زندگی ماشینی هستند، مشغله زیاد و اشتغال همیشگی به کارهای مربوط و نامربوط چندان دور از ذهن نیست، آن هم برای کسی مثل من...

آخرین حلقه 0

ساقط / آخرین حلقه

شاید نتوان از عمق حقیقت آنچه این روزها می‌گذرد نوشت، شاید روزی بشود اما دست کم امروز سخت است. در تقابل با روزگاری که همه چیز را خود خلاصه کرده، دنیای تاریک من، چیزی...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و هفتم / نابینا

نقاب۶: نابینا نه می‌توانستم خود را از فکر عشق رهایی دهم و نه می‌توانستم از خیانت چشم پوشی کنم. گیج و گنگ،‌ نابینا و ناشنوا، پوچ و بیهوده مانده بودم. شاید این تصمیمی برای...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و ششم / خیانت شده

نقاب۵: خیانت شده این که از نقابی پر از تنهایی به نقابی پر از بی‌اعتمادی تغییر چهره بدهم، برای خودم هم عجیب بود. اما حقیقت این بود که من، هنوز هم در یافتن نقاب...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و پنجم / مطرود

نقاب ۴: مطرود شاید همین گریز از دنیای دیگران بود که نقاب جدیدی برایم ساخت، پیش از آنکه من بخواهم در فکر نقابی جدید باشم، نقاب جدیدی بر چهره من نقش بست. نقابی که...

نفرین هزار ساله 0

ساقط / نفرین هزار ساله

این همان دنیاست، من همانم که بودم و تو همانی هستی که باید باشی. روزگار همین بوده، زندگی همین بوده و سرنوشت همین بوده که باید باشد. این همه‌ی آن چیزی است که در...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و چهارم / گریزان

نقاب۳: گریزان شاید بیش از آنکه به فکر آینده‌ي دنیایم و آنچه خود خواهم بود، باشم، در بازی خویش غرق شده بودم. بازی ساده‌ای که با هر نقاب، تصویر جدیدی به خود می‌گرفت. آنگاه...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و سوم / لبخند

نقاب۲: لبخند اولین چیزی که در ابتدای این راه جدید، اما سخت، ذهنم را به خود درگیر کرده بود، گذشته‌ی پر چالش و غم‌های روزهای پیشین در دنیایم بود. روزهایی که یک لبخند ساده...

اندوه 0

اندوه ؛ برگردان شعری از جندی نلسون نویسنده معاصر امریکایی

اندوه خانه‌ای است جایی که صندلی‌هایش فراموش کرده‌اند که ما را نگه دارند آینه‌هایی که ما را منعکس کنند دیوارهایی که ما را در خود اسیر کنند اندوه خانه‌ای است که ناپدید می‌شود هر...