برچسب گذاری توسط: روزگار تنهایی

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و هفتم / نابینا

نقاب۶: نابینا نه می‌توانستم خود را از فکر عشق رهایی دهم و نه می‌توانستم از خیانت چشم پوشی کنم. گیج و گنگ،‌ نابینا و ناشنوا، پوچ و بیهوده مانده بودم. شاید این تصمیمی برای...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و ششم / خیانت شده

نقاب۵: خیانت شده این که از نقابی پر از تنهایی به نقابی پر از بی‌اعتمادی تغییر چهره بدهم، برای خودم هم عجیب بود. اما حقیقت این بود که من، هنوز هم در یافتن نقاب...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و پنجم / مطرود

نقاب ۴: مطرود شاید همین گریز از دنیای دیگران بود که نقاب جدیدی برایم ساخت، پیش از آنکه من بخواهم در فکر نقابی جدید باشم، نقاب جدیدی بر چهره من نقش بست. نقابی که...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و چهارم / گریزان

نقاب۳: گریزان شاید بیش از آنکه به فکر آینده‌ي دنیایم و آنچه خود خواهم بود، باشم، در بازی خویش غرق شده بودم. بازی ساده‌ای که با هر نقاب، تصویر جدیدی به خود می‌گرفت. آنگاه...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و سوم / لبخند

نقاب۲: لبخند اولین چیزی که در ابتدای این راه جدید، اما سخت، ذهنم را به خود درگیر کرده بود، گذشته‌ی پر چالش و غم‌های روزهای پیشین در دنیایم بود. روزهایی که یک لبخند ساده...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و دوم / بازیگر تنهایی

نقاب۱: من، بازیگر تنهایی روزهایی عجیبی است، من، به مفهومِ حقیقی خویش بودنم، در هیچ خیالی راه ندارم، در یاد هیچکس وجود ندارم و نبودنم دست‌یافتنی‌تر از بودنم، است. این من، در این دنیا،...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و یکم / بازیگر

هنوز از سالن خارج نشده بود که جوانی خندان در مقابلش ظاهر شد. نگاهی سرد به او کرد، چهره‌اش برایش آشنا بود، خواننده، مجری یا شاید هم بازیگر بود. اهمیتی برایش نداشت، تنها رفتن...

روزگار تنهایی 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیستم / گذشته عاشقانه

صدای مجری در گوشش پیچید، شماره‌ي ۱۴، حالا نوبت او شده بود. با کمی تأخیر، آرام از جایش برخاست، نگاهی به حاضرین اطرافش کرد و به راه افتاد. در ذهنش هزاران جمله نقش بسته...

روزگار تنهایی 0

داستان روزگار تنهایی / بخش نوزدهم / تجربه‌ی عشق

تشویق حضار برای بدرقه‌ی نفر قبلی و خوش آمد گویی به نفر بعدی. سخنران دوم خانمی میان سال با ظاهری معمولی بود که با چهره‌ای خندان به پشت تریبون رفت. گویی خودش دلش می‌خواست...

روزگار تنهایی 0

داستان روزگار تنهایی / بخش هجدهم / حال بد

چند لحظه‌ای پرده‌های سرخ رنگ صحنه بسته شد، موسیقی آرامی در سالن همایش پخش شد. همه متعجب از سخنرانی‌های همایش، منتظر بودند تا از سخنران بعدی باخبر شوند. برخی در دل می‌خواستند که با...