برچسب گذاری توسط: روزگار

روزگار منتظر کسی نمی‌ماند 0

روزگار تکرار می‌شود اما منتظر هیچ کس و هیچ چیز نمی‌ماند…

روزگار می‌گذرد، گرچه سخت، اما می‌گذرد. با همه‌ی غم‌هایش پیش می‌رود و برای هیچ کس و هیچ چیز منتظر نمی‌ماند. چه من در نقطه‌ای از زمان چون ریگی ساکن در اعماق دره‌ای تهی از...

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود 0

قصیده‌ای از سعدی؛ روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

گاه یک شعر، یک تصویر و یا دیالوگ کوتاه از یک فیلم، بیش از هزاران هزار صفحه نوشتار و ده‌ها کتاب حرف برای گفتن دارد و به ساده‌ترین شکل، سخت‌ترین مضامین را می‌رساند. مرگ...

داستان روزگار تنهایی فصل چهارم 0

داستان روزگار تنهایی / بخش بیست و هشتم / پرمشغله

نقاب۷: پرمشغله در دنیایی که بسیاری از انسان‌ها غرق در زندگی ماشینی هستند، مشغله زیاد و اشتغال همیشگی به کارهای مربوط و نامربوط چندان دور از ذهن نیست، آن هم برای کسی مثل من...

آخرین حلقه 0

ساقط / آخرین حلقه

شاید نتوان از عمق حقیقت آنچه این روزها می‌گذرد نوشت، شاید روزی بشود اما دست کم امروز سخت است. در تقابل با روزگاری که همه چیز را خود خلاصه کرده، دنیای تاریک من، چیزی...

کنار آتش 0

کنار آتش ؛ برگردان شعری زیبا از جی. آر. آر. تالکین

کنار آتش نشسته‌ام و می‌اندیشم به هر آنچه تاکنون دیده‌ام از گل‌های چمن‌زار تا پروانه‌ها در تابستانی که گذرانده‌ام از برگ‌های زرد و نازک که در پاییز آنجا بودند با صبح مه‌آلود و خورشید...

انسانم آرزوست 1

در سوگ از دست رفتن آتنا و بنیتا؛ انسانم آرزوست

گاه هیچ حرفی برای گفتن نیست! نه می‌دانم که چه بر سرمان آمده که روزگار کودکان ما این شده و نه می‌فهمم به کدامین گناه فرزندانمان به کام مرگ گرفتار می­شوند! فقط می‌دانم چیزی...

احساس دروغ 0

ساقط / احساس دروغ، دروغ احساس

روزگار عجیبی است! روزگاری که با سال‌های پیشین فرسنگ‌ها متفاوت است. همه چیز با گذشته فرق کرده و هر لحظه اتفاق جدیدی جهان را به لرزه در می‌آورد. نامه‌های عاشقانه، ایمیل شده‌اند و نجواهای...

فاصله 0

ساقط / فاصله

دور ماندن از تو شاید بزرگترین عذابی است که این روزهای مرا فرا گرفته است. میان من و تو فرسنگ‌ها فاصله افتاده و هیچ چیز و هیچ کس تلاشی برای در هم شکستن این...

غم هجران 0

ساقط / غم هجران

سال‌هاست در این حال مانده‌ام. در این دنیای ویران و تاریک، در این کنج عزلت که ناله‌هایم از غم هجران کوش فلک را کر کرده و خون‌های جاری از دو چشمم، دیدگانم را کور....

زمستان بی‌پایان 0

ساقط / زمستان بی‌پایان

هنوز هم حرف‌های نگفته‌ی بسیاری در ذهنم جاری است، هنوز هم شب‌هایم تلخ و بی‌پایان است و هنوز هم دستان سردم اسیر زمستان بی‌پایان تنهایی است. هنوز نمی‌توانم از بودنم شاد باشم، هنوز زنده...